تبليغاتX
زندگی

زندگی

کرم ها و دندون ها

این درد دندان دیگه مزمن شده. ول کن نیست. نمیشه هم کندش انداخت دور. هر چند ضرب المثلی است که میگه "دندونی که درد میکنه رو باید کند" ولی آدم دلش نمی آد. مردم بلاد دیگر فکر نکنم این قدر دندون درد داشته باشن. شاید به فرهنگشون ربط داره. تصور بکنید که مردم یه شهری همه دندونشون درد بکنه٬ خب فکر از کار می افته. آلودگی همه جا را می گیره. کسی دیگه به آینده فکر نمی کنه و فقط به درد دندونش فکر می کنه. حالا مردم شهری که دندون درد ندارن حسابی به همه کارشون میرسن. عبادتشون به جا. رقصشون به جا. گریه شون به جا. خنده شون به جا.
حالا ممکنه به ذهن کسی متبادر بشه که دندون چه ربطی داره به شقیقه؟ . تا دندونتون درد نگیره نخواهید فهمید. وقتی که کرمها افتادن به جون دندونتون می فهمید. کرمها و دندان ها. جان اشتباه ان بیگ. (بر وزن جان استاین بک). مثلا اگر کسی که دندان درد داره وارد خانه شود از این که ۵ ثانیه بیشتر طول نمی کشه تا جک درب٬ درب رو ببنده احساس خوشحالی می کنه. بعد هم وقتی میاد میره سوار آسانسور بشه از اینکه اتاقک آسانسور طبقه اوله  باز احساس خوشبختی می کنه. آدمای مبتلا به دندون درد آدمای ساده ای هستند. فقط همین که درد دندونشون یه کم ساکت بشه براشون کافیه. یه ضرب المثل هایی هم دارن که خاص خودشونه: "دندون درد نکشیدی عاشقی یادت بره." ٬ "دندونی که درد نمی کنه که دستمال نمی بندن" ٬ "هان ای دل عبرت بین! دندانه ی هر قصری پندی دهدت نو نو/پند سر دندانه بشنو ز بن دندان/..".
خب وقتی یکی پیدا بشه که دندون درد نداره و تو شهر همه دستاشون روی صورتشون و فکرشون گرفتار دندون دردشون باشه تصمیم می گیره بره. این طوریه که فرار دندان ها موضوعی جدیه. کم کم دیگه کسی پیدا نمیشه که دندونش سالم باشه. فکر کنم جهنم که میگن همین باشه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

نابوده

به هنگام خواندن این یادبرگ لطفا موسیقی "‌Book of days" را اثر انیا "Enya" را بگذارید به عنوان موسیقی زمینه.

می خواهم مثل یک روزنامه نگار واقع گرا وقایع اطرافم را گزارش کنم:

  • باران نمی آید.
  • یاهو قطع است.
  • خیابان ها پر ترافیکن.
  • تهران هنوز در آلودگی به سر می برد.
  • نیروی جاذبه نیوتن هنوز برقرار است.
  • اینشتن هم مرد خوبی بود.
  • در این شهر تهران عقل کسی نمی رسه یه خط دوچرخه رو درست کنه.
  • هوا خیلی سرد نشده.
  • ابرها در آسمان زندگی می کنند.
  • صدای بلندگوهای امامزاده بغل هم خاموش است و می شود یه چرتی زد.
  • بلیط برای سوار شدن اتوبوس تو کیفم دارم.
  • من هنوز کار دارم. و به خیل بیکاران نپیوسته ام.
  • زندگی در پیش روست. به قول رومن گاری
  • مرد گاریچی در حسرت مرگ. (به قول سپهری)
  • همه می میرن (به قول سیمون دوبووار)
  • کم گوی و گزیده گوی چون درّ ( به قول خدا رحمت کرده مادرم)
  • ....

خوب٬ واقعگرایی زیاد هم خوب نیست. یه شعر بذارم و ختم کلام
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم / از داس سپهر واژگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم / نابوده به کام خویش٬ نابوده شدیم (حکیم عمر خیام)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

نوشتن هم کاریست

داشتم فکر می کردم که حالا که به هزار دردسر وارد بلاگفا و نوشتن شدم یک سوالی مطرح کنم. چرا می نویسم؟ خوب، نفس کشیدن دلیل دارد ولی نوشتن نه. چه برسد به گوش کردن به "نخستین موومان کوارتت شماره 14 اپوس 131 بتهوون" آن گونه که بابک احمدی در کتاب "ترس و تنهایی" ذکر کرده اند. با این همه هر چه فکر کردن و نوشتن را با نفس کشیدن و گوش کردن به موسیقی کلاسیک مقایسه کردم عقلم به جایی نرسید، جز اینکه نوشتن هم کاریست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

نفس کشیدن

این بار تصمیم گرفتم اول عنوان مطلب را بنویسم و بعد بیایم سر متن. اولا این که آقای زندر Zander آخر سخنرانی اش در باره موسیقی کلاسیک گفته بود It is the possibility to live into و این یعنی که آدم می تونه با موسیقی کلاسیک زندگی کنه. بعد هم اینکه آقای بابک احمدی کتابی داده بیرون به نام "ترس و تنهایی" (کوارتت های دمیتری شاستاکوویچ). از آن جا که انسان موجودی که نفس می کشد بهتر است به موسیقی کلاسیک هم گوش کند. اما این را هم بگویم که چقدر اختلاف فرهنگی در ایران زیاد است. یکی در بحر کوارتت است و یکی دیگه موسیقی رو حرام می داند. در این اختلاف دمای شدیدی که هست آدم ترک نخوره خیلیه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

درد دندان

درد دندان امان بریده. درد. حالا می فهمم اصطلاح "مرفهان بی درد" یعنی چه.  حالا می فهمم اینکه نیما گفته بود "یک نفر در آب دارد می سپارد جان" یعنی چه. روکش گذاشتن دو دندان و یک دندان هم ما بینش گذاشتن حاصلش دردی است که امشب امان بریده است. تا حالا دو تا استامینوفن خوردم هنوز آرام نشده است. اما راستش را بخواهید درد هم بد نیس. درد یعنی هنوز حیات وجود دارد. یعنی درد هم خوب است. " و نخواهیم مگس از در خلقت بردو بیرون". و همین است که زندگی را باید با دردها و راحت ها پذیرفت.
یاد عزیزی می افتم که تا صبح به خود می پیچید و هی می گفت "ای خدا" " ای خدا" و من آن موقع نمی فهمیدم چه دردی را تحمل می کند. و کاری هم نمی توانستم کرد. حالا که درد آمده یاد او افتادم.
هم او مرا نگاه می کرد و دقت می کرد و یک دندان افتاده را که می دید به من می گفت "برو دندونت رو درست کن. پولش رو هم من می دم." با چه دقتی به زوایای زندگی اطرافیانش توجه داشت و اینک نیست. و همه ی این حرفها ناشی از دردی است که می کشم. و البته من یه کم کولی هم هستم. خدا رحمت کرده مادر هم همین طور بود. سرما که می خورد ناله می کرد و وصیت می کرد و من هم حالا همین طورم.
و انسان تا وقتی که نمیرد ٬ زنده است.
دو روزی هم بود که تو این بلاگفا نمی شد نوشت. نفهمیدم چرا. ولی نوشتم. همین.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

...

امروز هوا ابری و بارانی بود. منظورم از امروز دیروز است. این هم حکایتی است که نیم ساعت که از ۱۲ نیمه شب می گذرد آدم وارد فردا می شود و امروزش دیروز می گردد!
از صبح قصد داشتم بزنم به کوه نشد. مسایل روزمره زندگی. بعد هم فیلم "آپ" را دوباره نگاه کردم.
یک شعر هم بنویسم تمام. (البته فقط یک خط)
هر که چشمی داشت بی شک دید
                                                   (اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

هیچوقت هیچگاه هیچکس

در کتاب مدیریت موفق زمان می خواندم که:

  • فعالیت ها را فهرست کنید.
  • مدت هر فعالیت را تا حد امکان حدس بزنید.
  • احتمالات اتفاقات غیر منتظره را هم در نظر بگیرید.
  • اولویت ها را تعیین کنید.

خوب این در کتاب است. در زندگی واقعی ما چه می کنیم. خود را به دست فعالیت ها می سپاریم. اولویت کارهامان هم که دست خودمان نیست. تا چه پیش آید. بعد هم هر کاری ممکنه به هزار جور خنسی بخوره. کی می دونه چی در انتظارشه. اتفاقات غیر منتظره را که نگو. مثلا من با دوستی قرار گذاشته بودم که چهارشنبه ها شب ساعت ۳۰/۸ برویم استخر شنا. امروز چی شد؟ اولا من بی ماشینم. ثانیا او زنگ زد که مادر خانمش را برده فاطمی دکتر. نمی تواند بیاید. اگر ماشین بود شاید خودم تنها هم شده برای وفادار بودن به فهرست کذایی راه می افتادم می رفتم. اما امان از دست این اتفاقات غیر منتظره. راستی اتفاقات غیر منتظره این قدر زیاد شده که دیگه آدم یه مقدار به انتظار خودش شک می کنه. آخه نمیشه که از ده تا اتفاق هشتا اش غیر منتظره باشه. خوب نشون میده که ا نتظاراتمون بیجاست.
از دوران قدیم دبیرستان می شنیدم و می خواندم که plan your work and work your plan و دیرگاهی است که انجام نشدن این جمله را نظاره می کنم. دبیر فارسی امان هی توی دماغش فوت می کرد تا راه بازدمش باز شود و می گفت: "همیشه سعی کنید که در زندگی برنامه داشته باشید." و من می گفتم چه خوب می گوید. و همین. هیچ وقت هم برنامه نداشته ام. نه سیب خوردنم معلوم است کی است و نه سلمانی رفتنم. این یک کار استخر رفتنم را که برنامه ریزی کرده بودم توزرد از آب درآمد.
اینک زمان اقرار و اذعان به این مطلب است که در این آب و خاک گل و بلبل و کویر هیچکس هیچ وقت نمی تواند هیچ برنامه ای داشته باشد و باید خودش را به دست شانس و اقبال و حوادث غیر مترقبه بسپارد. همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

موسیقی حیات بشر

رمان "پارس" فصیح نیمه کاره مانده رو دستم. صفحه ۳۰۸ درجا می زنم. می خواهم مطلبی از نی مسعود جاهد دانلود کنم که در مقاله ای متوجه می شوم ایشان برادر پرویز جاهد منتقد سینما است. ولی به یک صفحه از نت هم در اینترنت دسترسی پیدا نمی کنم. ظاهرا چهار پنج جلد کتاب برای نی نوشته که من فرصت نمی کنم بروم برای خرید. یک دوره ای رفتم تمرین نی و کتاب اول جاهد را تمام کردم ولی بعد ول شد. حالا دو سه روزی است که دوباره می روم سراغ نی. بدم نمی آید که کمی ادامه بدهم.
بعد هم امشب شاید یک بار دیگر کارتون up را بگذارم تماشا کنم. خیلی کارتون بزرگسالانه ای بود.
و نیز فکر می کنم که چه خوب بود که میشد آدم اینطور می توانست بگوید که:
با انجام سه چیز آدم به شادی می رسد. ۱- حسرت گذشته را نخوردن ۲- نگران آینده نبودن ۳ -از چیزهایی که می بینیم تصور سازی نکردن
یا این که با n مورد می توان به مدیریت زمان دست یافت.
یا این که با m مورد می توان کاری کرد کارستان.
اما زندگی آنالوگ است و دیجیتال نیست. و موسیقی حیات بشر تم های غمناک فراوانی دارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

چیزهایی که نیستند

شما چیزها را می بینید٬ و می گویید "چرا؟"
اما من چیزهایی را تصور می کنم که هرگز نبوده اند.
و می گویم چرا که نه؟
جرج برنارد شاو  ( این جمله را از فصل شش کتاب "مدیریت موفق زمان" گرفتم.)

بعد رفتم در اینترنت و گشتم ببینم می توانم انگلیسی آنرا پیدا کنم؟ و یافتم:

ِyou see things; and you say, 'Why?' But I dream things that never were; and I say, 'Why not?'

بعد یک جمله دیگر هم دیدم که آن هم جالب بود و این جا می آورم:

Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  | 

تا بی نشانهای مکنونات قلبی

گفتم: "امشب می خواهم از مکنونات قلبی ام برایت حرف بزنم."
خندید و گفت: "وای. خدای من. چرا من؟" و بعد هم شوخی و خنده ادامه پیدا کرد و نتوانستم آن مکنونات قلبی را به بیان در آورم.
اما می خواستم بگویم راستی دکتر حسن هنرمندی را یادت می آید. که مائده های زمینی آندره ژید را ترجمه کرده بود؟ چند وقت پیش خواندم که در پاریس خودکشی کرده است. چند قرص خواب و یک استکان ودکا. تمام. البته این که خبر را آدم از اینترنت می گیرد خیلی نمی تواند به صحت و سقم خبر مطمئن باشد ولی در چند جا خبر مرگ را خواندم و یحتمل همان طور که نوشتم درست باشد. اما من می خواستم بفهمم که چرا روشنفکران ایرانی به پاریس می روند و خودکشی می کنند. از جمله همین آقای هنرمندی و سلف بزرگش صادق هدایت. پاریس چه دارد که حس خودکشی را در هنرمندان ایرانی برمی انگیزد.

مطلب آخر هم این ترانه استاد نوری بود که خیلی زیبا است و امشب آهنگ مورد علاقه من بود:

دیدمت ... آهسته پرسیدمت (یا بوسیدمت)
خواندمت ... بر ره گل افشاندمت
آمدی ... بر بام جان پر زدی
همچو نور ... در دیده بنشاندمت
بردمت ... تا کهکشانهای عشق
پر کشان ... تا بی نشانهای عشق
گفتمت ... افتاده در پای عشق
زندگی ست ... رویای زیبای عشق

میروی ... چون بوی گل از برم
رفتنت ... کی می شود باورم
بوده ای ... چون تاج گل بر سرم
تا ابد ... یاد تو را می برم
بردمت ... تا کهکشانهای عشق
پر کشان ... تا بی نشانهای عشق
گفتمت... افتاده در پای عشق
زندگی ست... رویای زیبای عشق
دیدمت ... آهسته پرسیدمت
خواندمت ... بر ره گل افشاندمت
آمدی ... بر بام جان پر زدی
همچو نور ... در دیده بنشاندمت
آمدی....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده  |