داشتم فکر می کردم که چرا خواننده می خواند "خالی شدم از رویا".
و بر عکس مارتین لوتر کینگ در آن سخنرانی معروفش گفت: "من رویایی در سر دارم..."
وقتی رویا نباشد آدم دیگه یک سایه ی پژمرده است. کرم ها که در هم می لولند رویا ندارند.
البته این شعر اسمش معجزه ی خاموش بود و داریوش هم خوانده است.
یک نفر پرسید : "اگر محدودیتی نداشتید ٬ نه محدودیت مالی و نه محدودیت زمانی٬ آن وقت چه کاری دوست داشتید انجام بدید؟" و من نمی توانم این دو محدودیت را ندیده بگیرم. و نتوانسته ام به این سوال جواب بدهم.
چقدر بد است رویا-سترونی. خداوند هیچ بشری را کرم نکند.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
داشتم کتاب مرحوم بزرگ علوی را ورق می زدم "ورق پاره های زندان" که داستان مرتضی و مارگریتا را توضیح می داد که رسیدم به این پاراگراف:
می گفت و می خندید. صدایش اصلا خندان بود٬ مثل آهنگهایی که از سیم تار بیرون می آید.مدتی در هوا می لرزید. می گفت و اصلا منتظر نمی شد که من جواب بدهم. "چرا شما آنقدر محجوب هستید؟ بابی آدم خوبی است با او می توانید رفیق شوید. سنش از ۵۰ بیشتر نیست. اما روحش جوان است. بیچاره همیشه ناخوش است و عصبانی است. خوشم نمی آید که عصای کلفت دستش می گیرد. چند سال دارید؟"
و من دیدم که ای بابا ۵۰ سال را طوری در متن آورده است که انگار بهشت زهرا. یا بی بی سکینه. من که نه همیشه ناخوشم ... ولی از حق که نگذریم عصبانی چرا. از نحوه ای که این عمر گذشت راضی نیستم. کسی را هم ندیدم که راضی باشد. گاهی هم که کسی پیدا میشود و مثلا می گوید راضی هستم٬ بیشتر شبیه آن ضرب المثل است که "قمار باز اگر نگه به ت.. ک... می سوزه" . لطفا جاهای خالی را خودتان پر کنید.
یک کمی هم راجع به بزرگ علوی بنویسم. چند وقت پیش بود که فوت کرد. کتابی به نام "گذشت زمانه" یا یک چیزی تو این مایه ها از چاپ درآمد که حالت تاریخ خاطره داشت و جالب بود. من از نثر او خوشم می آید. آدم با احساسی بوده که به احتمال قریب به یقین او نیز از از گذران عمر بدان نحو راضی نبوده است. بخصوص که حزب و حقه بازی خیلی اذیتش کرده بود.
نمی دانم چه بگویم. این روزها خیلی بدبین شده ام. مردم را شرور و خبیث می بینم. و محبت و عشق به هم نوع را افسانه. هوا آلوده٬ سقف آسمان کوتاه٬ درختان اسکلتهای بلورآجین٬ شوخی نمی کنم. همین امروز دیدم که برای این که درختان را خشک کنند و زمینش را آماده پدر سوختگی مسکونی گری نمایند علف های زمین را آتش زده بودن و درختان همه بی رمق و برگ ها وارفته بود. اسکلت بودند. چند وقت دیگه که برف و یخ بندان بیاد بلورآجین هم می شوند. هیچ کس هم عاشقانه به زمین خیره نبود. زاغچه ای هم که لب مزرعه بود به سنگ تیرکمان احمقی در خون غلتید چه برسد به اینکه "..جدی نگرفت." همه درگیر شکم و زیر شکم که واژه ی قدمی همین سکس امروزی است. و پول و قدرت و لذت و همه فکر می کنند جاودانه اند. و همه می میرند. و یک جوانه ی ارجمند از هیچ جایی رست نتواند. بی خود هم به جوانه ها منگر.
فکر کنم باید کمی روانشناسی مثبت بخوانم. نصفه ی پر لیوان را نگاه کن. منفی بافی نکن. باید شاد بود.... گاهی روانشناسی مثبت از صدتا فحش بدتر است!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با اشاراتی به شعر زمستان اخوان ثالث و سهراب سپهری و م.سرشک
"هیچ کس عاشقانه به زمین خیره نبود/ .. /هیچ کس زاغچه ای را لب یک مزرعه جدی نگرفت" سهراب سپهری
"هوا دلگیر/ سقف آسمان کوتاه/ درختان اسکلت های بلور آجین.." و "ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور/ یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند" م. امید
"..بنگر جوانه ها را/ آن ارجمندها را / کاینک شکوفه آورد" م.سرشک
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
بعضی ها دیگر در وبلاگ نمی نویسند. من هم حال و هوای نوشتن از سرم افتاده است. زیرا که نثر تاثیر گذاری ندارم. البته شکسته نفسی نمی کنم. منظورم این است که نثری مثل کافکا ندارم. وگرنه خودم را دست کم نگرفته ام. چیزهایی که به ذهنم می رسد گاهی به درد بخوره گاهی بی فایده است. بعضی وقتا هم می نویسم بعد منصرف میشم. حالا بگذریم از اندر مصائب زیستن در این دیار.
باری وقت آن است که ساکت بنشینم و به صدای صبر خودم گوش کنم. گاه باید به صبر پناه برد. صبر کردن نقیض جزع کردن است (به روایت فرهنگ دهخدا). منظور از جزع کردن نوشتن یادبرگ در وبلاغ است. خوب نتیجه می گیریم که نقیض نوشتن صبر کردن است. و صبر کردن یعنی ساکت نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
ابر بارید. باریدنی چه خرد. اسفالت کمی خیس شد. عجیب است. این ترافیک هم که دیگه خیلی وقت تلف کن شده و امشب تا برسم خونه دو ساعت و نیم تو راه بودم.
هیچ وقت هیچ کس شک نکرد که می توان جور دیگری زیست. و همگی مرگازیست بودیم. مرگازیست ماندیم.
سعدی می گذشت پرسید :ای که پنجاه رفت و مرگازیستی!
(مرگ+الف+زیست=مرگازیست واژه ی من درآوردی به معنی همان روزمرگی سابق)
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
- آنفلوآنزا خیلی شایع شده. از کارهای خوبی که میشه کرد یکی شستن دستها به دفعات است و دیگری دست ندادن به دوستان و مناسبتها و سومی هم عادت کردن به این که دست را به طرف صورت نگرفتن و نزدن.
- راستی چرا این اواخر این قدر مرضهای واگیردار زیاد شده؟ چند وقت قبل بیماری سارس بود. چند وقت بعد آنفلوآنزای مرغی و حالا هم آنفلوآنزای نمی دانم اچ وان وی وان. حالا این که این آنفلوآنزایی که این روزها اپیدمی شده آیا نوع خطرناکشه یا نه والله و اعلم.
- این هم یک قطعه ی کوچک در باره یک حالت از بودن:
برای این همه بودن
دلیل کافی داشت.
همیشه پیش خودش بود.
فارغ از همه بود.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
امروز صبح به خانه رسیدم. ساعت ۶ صبح. اما نکاتی در باره ی این سفر:
- شاف هاوزن-اولتن-لوتزرن-قله ی ریگی- هتل آرته- مسافرخانه انجل- هتل کلوسترهوف.
- باورتان بشود یا نشود از کارهای تو ذوق خورنده دماغ خود را به صدای بلند فین کردن است.
- این که کارد و چنگال باید در اتمام کار کنار هم به صورت موازی قرار گیرند.
- آبشار راین فال
- توقعم از سویس بیشتر از اینی بود که دیدم. در بازدیدی ۵ روزه. اگر بشود قضاوتی کرد.
- یک فرانک تقریبا برابر یک دلار یا همان هزارتومانی خودمان است.
- یک پماد تبخال قیمتش ۱۶ فرانک بود.
- حالا دارم دنبال غزلی از حافظ می گردم که برای آقای گربر بفرستم.
- افرادی که ملاقات کردیم ٬ بعضی هاشون گربر - زتل - اشتودر
- از عجایب٬ عمل ایریدیشن پلیمر به نام کراس لینک بود. تابش ذره ی بتا بر ملکول پلیمر.
- فکر کنم سفر بعدی سفر آخرت باشه!
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
رفتم سلمانی. سلمانی می گوید که می خواهد وامی بگیرد و مغازه ای اجاره کند و از پیش صاحب این مغازه برود. این دومین بار است که با چنین پدیده ای روبرو شده ام. این سلمانی از شهریار هر روز صبح می آید تهران به کار و شب برمی گردد شهریار. بد اصلاح نمی کند. می گفت دیشب تب و لرز شدیدی کرده و همسرش برده اش شبانه روزی و رفته زیر سرم و یک تزریقی تا خوب شده. من هم دیشب تب و لرز کرده بودم ولی جایی نرفتم. این آنفلوآنزا دارد بیداد می کند. من نمی دانم امشب سفرمان چه خواهد شد. زیاد رو فرم نیستم. آنفلوآنزا تو وجودم رخنه کرده ولی چون قوی هستم محلش نمی گذارم. ولی فکر کنم باید دکتر برم و دوا و دارویی بگیرم تا آن طرف آب مشکل تهیه قرص و این جور چیزها نداشته باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
دوستی می گفت وبلاغ تو غمناک است. چرا این گونه است؟ خوب این هم یک بازخورد یا feedback . از این رو رفتم سراغ یک مبحثی که این روزها در هاروارد تدریس میشه به نام روانشناسی مثبت. آقای تل بن شاهار که در هاروارد درس میده گفته:
شش نکته در مورد شاد زیستن:(بر اساس نظر بن شاهار)
- بدانید که در تحلیل آخر انسان هستید. با ترس ها و تردیدها و ضعفها
- شادی در فصل مشترک لذت و معنا قرار دارد.
- شادی بیشتر ناشی از درون است تا از بیرون. حساب پس انداز بالا لزوما شادی به ارمغان نمی آورد.
- ساده کنید. simplify
- ارتباط بدن و روان. یک بدن سالم کمک بزرگی برای روان سالمه. ورزش مرتب. خواب کافی. تغذیه ی مناسب و ..."عقل سالم در بدن سالمه"
- شکر گذار باشید.
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
- بیشتر شبیه بیدیم تا کوه.
- چون شبیه بیدیم به نیروهای مرموز متوسل می شویم تا احساس امنیت کنیم.
- الان نامجو داره آهنگ "خانباجی" را می خوونه.
- نمی دوونم نامجو را چه طور باید ارزیابی کرد.
- خوب دیگه حرفی ندارم. جز این که امروز کارم همش این بود که از این بانک به اوون بانک برم. تا ظهر. عصر هم رفتم پیش دوستی تا روکشهای دسته درب ها را عوض کنه. زیر پارچه قدیمی ابر از بین رفته بود. تا حدودی پودر شده بود. حالا با پارچه ی لمینه شده جدید عوض کرد. فعلا پول هم نگرفت. باید شنبه یکشنبه حتما پولش را بدهم.
- امروز عینک تا شوی پیرچشمی ام را هم گرفتم. برایم ۵۰ هزار تومان آب خورد.
- محیط خیابان بنی هاشم برایم جالب بود. سنتی. همه دور هم. حرفهای پرت و پلا زدن. دوستم می گفت برای اینکه از دست این اراذل و اوباش راحت بشم اوومدم شدم کارمند. ضمنا دوست دارم بدوونم که آخر ماه چقدر حقوق می گیرم.
- ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|
خیلی خسته و کلافه است. امروز یک آقایی که ته ریشی داشت و قیافه ای مطمئن تلکه بگیری کرده بود. همسرش ماشین و یک برخورد بسیار آرام با ماشین سمند یک آقایی که حدود ۳۵ -۴۰ سالی داشت. کارت بیمه را گرفته. خواسته اند که کوپن کنده نشود طرف رضایت نداده و بعد به نحوی خودش رو وابسته به نهادی جلوه داده و کلی هم فحش ناموسی زن از مرد در مقابل پلیس خورده و تهدید هم شده و اینکه ماشینت را می خوابانم. یک جا گفت وقتی به گه خوردن افتادید می فهمید. بعد هم یک جا گفت یعنی نه به صراحت که خیلی خرش می رود و شوهر ٬ خفقان. و مرد تلکه بگیر از یک تصادف ماگزیمم ۱۵ هزارتومانی رفته بیمه و بقیه زدگی های ماشین را هم علم کرده و با پارتی بدون حضور زن و مرد توانسته ۱۴۰ هزار تومان چک بگیرد. بعد هم آمد با قلدری ۸ هزار تومان دیگر هم سلفید. و حالا مرد خیلی غمگین است و دارد یادبرگی را قلمی می کند و شدیدا هم احساس تو سری خوردگی دارد. و این است معنای زندگی گاهی در این دیار.
با این حال آخر شب استخر هم می رود و کمی تمدد اعصاب با آب. فرزندش هم آنفلوآنزای سختی گرفته و فکر مرد مشغول. لذا استخر رفتن بیشتر برای حفظ هماهنگی با یکی از اهل فامیل تا رضایت قلبی زیاد. چون فکر پیش خانواده بود.
فردا هم روز خداست.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط امیر رحمانزاده
|